




ببخشید من اینقدر دیر میام اخه مامانی سرش شلوغه.درسها از یک طرف اسباب کشی از طرف دیگه
واز همه مهمتر اینکه دایی جونینا دارن میان .
من قول داده بودم عکس بزارم ولی تا حالا که موفق نشدم ولی حتما این کاررا می کنم .
چند روز پیش که داشتیم اسباب ها رو جمع می کردیم من یک رو دری دارم که عروسک وتوپ وکاج و ...
بهش وصله به مامانی گفتم بده می خوام بازی کنم .داشتم بازی می کردم توپش کنده شد .
به مامانی دادم گفتم :مامانی اینو ببین
مامانی :چرا کندی
من : من نکندم
مامانی : خدا دروغگو ها رو دوست نداره میندازه تو جهنم .اونجا هم یک عالمه آتیش هست
من رفتم یواشکی تو گوش مامانی گفتم من نکردم .
مامانی: چرا یواش صحبت می کنی
من : خدا نشنوه

سلام به همه دوستای عزیزم
بعد از یه غیبت طولانی برگشتیم .خیلی خیلی دلمون براتون تنگ شده بود.
سال جدید رو به همه تبریک می گم .
نمی دونم از کجا شروع کنم .اول مهمترین خبر رو بهتون می دم هفته بعد تولدمه ولی مامانی وبابایی
جمعه می خوان تولد بگیرن.
کلی زبون در آوردم وکلی خونه دار شدم وبه مامانی تو کارا کمک می کنم.
تعطیلات رفته بودیم شمال خیلی خوش گذشت جای همه شما خالی بود.یه روز که هوا گرم بود رفتم
توی آب
من :دادا بیا نترس
دادا:نه خیس می شم
من:دادا من اینجام ببین دستتو مثل من بزن به آب.
انقدر خوش گذشت که مامانی رو مجبور کردم تا نهار منو برداشت آورد تا کنار ساحل بهم غذا بده.
چند روز تعطیلات همش پیش مامانی بودم دوباره مامانی سر کار می ره دلم تنگ می شه هرشب
می گم منو بیدار کنید نذارم مامانی بره سر کار.
دوباره بر می گردم با عکس.![]()
داشته باشید ما منتظریم سال جدید به ایران بیایید دلمون براتون خیلی تنگ شده.
این سال جدید رو به همه دوستای وبلاگیم که خارج از ایران هستند هم تبریک می گم.
واما از خودم ...
من فقط قسمت زرده تخم مرغ را دوست دارم حالا به مادر جون گفتم به مرغه بگه برای من تخم بذاره که
سفیده نداشته باشه .
لبام خشک می شه به مامانی گفتم لب (رژلب) بخره مامانی هم خریده اون روز بیرون رفتنی :
کیمیا: مامانی یه ذره لب بزنم.
مامانی :کیمیا بدو بسه .
کیمیا :مامانی وایستا حالا آقا ها می گن کیمیا لب نزده.
به مامانی گفتم موهام رو کوتاه نکنه می خوام از پشت موهام رو دم اسبی کنم.
باطریش رو شارژ می کنیم هی تموم می شه مامانی می گه باید باطری تازه بخریم.
اینجا هوا خیلی سرد شده دیگه وقتی می خوام برم بیرون مثل اسکیموها می شم.
کلی بزرگ شدم وکلی حرفای گنده گنده میزنم الان ۲-۳ هفته است حرف لام از حروفم پاک شده
لالا:رارا الو:ارو سلام:سرام وهمینطور الی اخر
چند روز پیش عمه فاطمه به ترکی به مادر جون گفت : این باباشو می ذاره تو جیبش
من: بابا بزرگه تو جیبم جا نمی شه
دایی رضا از حموم در اومد من به خاله جون گفتم دایی رضا اومد اسفند دود کنید.
شالم رو می ندازم روی سرم هر چی مامانی می گه کیمیا سرده کلاهت رو بذار سرت می گم
خانوما کلاه نمی ذارن شال رو اینجوری سر می کنن.
مامان: کیمیا شالت رو بپیچ دور گردنت.
من : اقا ها اونجوری می کنن.
مامانی می گه والا من اینقدر قرتی نبود نمی دونم این سر کی رفته.
سلام به همه دوستای خوبم
دلم برای همتون تنگ شده .هر چقدر بگم کم گفتم .این مدت نبودم به خاطر اینکه سر مامانی خیلی شلوغ بود
آخه مامانی داره درس می خونه وسر کارش هم که دیگه نگو . امیدوارم که موفق بشه می گه دوسال طول می کشه خداکنه این دوسال زودتر تموم بشه .
حالا از خودم بگم که کلی بزرگ شدم یعنی از روز 11 مهر 86 دیگه خانوم واقعی شدم می دونید چرا ؟
من دیگه می می نمی خورم یه روز صبح پا شدم دیدم وای می می مامانی زخمی شده البته اینو بگم پشتکارم
خوبه چون هنوز منتظرم خوب بشه بعد بخورم .
چند وقت پیش رفتیم خونه خاله کتایون ، مامانی از آبجی پرسید ترازت چند ؟
آبجی : نزدیک شش هزار
مامانی : تراز کیمیا هفت هزار.
کیمیا :مال من هشت بزاره (حالا اینو داشته باشید که من موقع شمردن هیچ وقت عدد 8 رو نمی گم )
2 هفته پیش سرما خورده بودم تازه داشتم خوب می شدم که دوباره سرما خوردم ایند فعه خیلی شدید بود وتبم هم خیلی بالا بود. مامانی هم که نبود رفته بود سر کلاس من با مادر جون وبابایی رفتیم پیش آقای دکتر .
الان یک کم حالام بهترشده.
همه بچه ها خواب بودن.


دوباره موهام رو کوتاه کردم مدل قارچی ولی همش فر می خوره میره بالا آخه موهام ففری (فرفری) نمی ذاشتم
مامانی موهام رو شونه کنه.


من : مامانی دندونام سیاه شده بریم دندونام رو مسواک بزنم بعداز مسواک
مامانی :به به چه دندونای سفیدی
من:نه سفید نه صورتی (آخه من به رنگ صورتی علاقه خاص دارم)









دوروز تعطیلی رفتیم خونه خاله کتایون خیلی خوش گذشت ولی تا دلتون بخواد دادا اذیتم کرد .
مامانی هم می گفت دادا صبر کن شما هم بچه دار بشی من می دونم چکار کنم .


دادا: کیمیا بیا کارت دارم![]()
من: شما بیا شما با من کارداری![]()


دوروز پیش رفتیم لباس بخریم من ومامانی تو اتاق پرو بودیم بابایی بیرون مغازه بود
مامانی گفت : افشین افشین آقای متین
بابایی نشنید من همونطور که لباسم رو نصف ونیمه پوشیده بودم از تو مغازه صدا کردم
من : آقای متین یه دقیقه بیاین
فروشنده و بقیه مشتری ها ومامانم![]()


دو روز پیش بابایی رفتن پیش آقای دکتر وآقای دکتر گفته بودن هیچ مشکلی نداری وحالت خوب خوب
شده. من ومامانی خیلی خوشحال بودیم آخه الان درست ۲ ماه بود که ناراحت بودیم الان خیالمون
راحت شد.
واما ادامه ماجرا :


من یه موبایل صورتی خریدم عکسش رو بعدا براتون می ذارم همه به من زنگ می زنن دادا وآبجی وخاله
کتایون وعمو سعید.
یه کاری هم کردم دیروز یه دفعه با کتاب زدم رو بینی عمه هاطمه (فاطمه) بینی بیچاره هم ورم کرد هم
قرمز شد. عمه هاطمه از اینجا ازتون معذرت می خوام .